خرید بک لینک
منِ عزیزم. میدونم که این روزها خیلی دلتنگی. دلتنگ خونه ای که تمام روزهای عمرت رو از زمان تولد تا پایان ۳۱ اردیبهشت ماه ۱۴۰۳، درونش سپری کردی. خونه ای که تمام خاطرات زندگی و لحظه های خوب با پدر و مادر بودن رو درونش ثبت کردی و الان دیگه اونجا ساکن نیستی. خیلی خوب درکت میکنم و حق داری که بی قرار و دلتنگ باشی.اینکه مدام بغض داری و اشکهات جاری هست کاملاً طبیعیه و هرگز نخواه که خودت رو کنترل کنی، اما بدون که خیلی زود این لحظه ها میگذره و قراره که اتفاقات زیبایی رقم بخوره. قراره که بازهم خاطرات زیبایی رو ثبت کنی و مامان و بابا خوشحال بشن و از توی آسمون بهت لبخند بزنن.حتماً میگذره این روزها و میدونم که از پسش برمیای. همونطور که با شرایط جسمی و روحی که داشتی خیلی خوب تونستی چالش های این ۱۰ روز رو پشت سر بگذاری. به وجودت افتخار میکنم و بهت میگم خداقوت. یادت نره که مدام با خودت تکرار کنی اندکی صبر، سحر نزدیک است و بدون که راحت تر میگذره. + نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 11:51 PM توسط بنده خدا  | 

برچسب: نویسنده: نگین رادمنش تاريخ: پنجشنبه 17 خرداد 1403 ساعت: 18:43

مامان و بابایِ مهربونم سلام. حالتون چطوره؟ از بهشت زیبای خدا چه خبر؟ خوش میگذره؟ خیلی دلم براتون تنگ شده و بی قرارِ یه لحظه در آغوش کشیدنتون، اما چه کنم که تقدیر جدایی رو برامون رقم زد.مامان، بابا، اومدم براتون بگم که چقدر لحظه ی جدایی از خونه، برامون سخت بود.همه گریه میکردن و نبودتون توی اون لحظه بزرگترین درد دنیا بود.بابا تک تک درختایی رو که توی حیاط کاشته بودی رو بغل کردم، نازشون کردم و ازشون تشکر کردم که با حضورشون حالمون رو زیباتر کردن و اجازه دادن تا از میوه های خوشمزه شون استفاده کنیم. مامان از دیوارهای اتاق تو و بابا و تک تک آجرهای خونه از طرف خودم و شما و بچه ها تشکر کردم که لحظه های خوب با شما بودن رو برامون ثبت کردن.اما حتما توی اون لحظه شما هم اونجا بودین.چون میدونستین بچه هاتون به تکیه گاه همیشگیشون نیاز داشتن. نیاز داشتن که مثل همیشه با حرفاتون دلگرمشون کنید تا راحت تر بتونن این حجم سنگینی جدایی رو تحمل کنن. نیاز داشتن تا به رسم عادت همیشگی اونها رو زیر قرآن رد کنین و دعای خیرتون رو بدرقه راهشون.خیلی خوب میدونم که از حال این روزهامون با خبرید و من ازتون میخوام از بهشتِ زیبا بازهم برامون دعا کنید، چون دعای پدر و مادر پیش خدا خیلی محترم هست و حتما برآورده میشه. ازتون میخوام که مثل همیشه تنهامون نذارید و از آسمون خدا باز هم مواظبمون باشین. ازتون ممنونم که نامه ام رو میخونید و مثل همیشه با نشانه ها پاسخم رو میدین. دوستتون دارم. + نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 12:24 AM توسط بنده خدا  | 

برچسب: نویسنده: نگین رادمنش تاريخ: پنجشنبه 17 خرداد 1403 ساعت: 18:43

برای عزیزترین های زندگیت هم وقتی زیاد حضور داشته باشی و زیاد انرژی بذاری، زیادی میشی و دلزدگی ایجاد میشه. یادت بمونه که باید کنار بکشی و در سکوت و خلوت خودت، خیلی محکم تر از قبل ادامه بدی و اونقدر تغییر کنی که همون آدمهایی که الان برات کلاس میذارن، تلاش کنن برای یک لحظه صحبت کردن با تو. اینها رو نوشتم که یادت بمونه در مقابل اون حال بد چجور باهات برخورد شد. دیگه بسه هرچه که مهربون بودی و احترام گذاشتی. سعی کن سرسخت بشی و جوری تغییر کنی که بشی آرزوی خیلی ها. + نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 11:7 AM توسط بنده خدا  | 

برچسب: نویسنده: نگین رادمنش تاريخ: پنجشنبه 17 خرداد 1403 ساعت: 18:43

این روزها، روح و جسمم چالش های عجیبی رو تجربه میکنه و برای پشت سرگذاشتن و حل کردنشون، تنها دلخوشیم خدای مهربونم هست که همیشه کنارمه. خدایی که وقتی چشمانم رو میبندم و دستم رو به سمت آسمان دراز میکنم، با همه ی وجود دستمو میگیره و بهم میگه نگران نباش من کمکت میکنم و این بزرگترین حس خوب دنیاست.ممنونم خدای مهربونم.

برچسب: نویسنده: نگین رادمنش تاريخ: يکشنبه 6 خرداد 1403 ساعت: 14:59

خدای عزیز و مهربانم، چقدر خوشحالم که تو رو در لحظه به لحظه ی زندگیم دارم. مهربونم، دوست باوفا و همیشگی ام ، ممنونم که هوامو داری و اجازه دادی بهت تکیه کنم. امروز هم به لطف و بزرگی خودت، کارم به خوبی انجام شد و من در لحظه لحظه ی انجامش، حضورت را در کنارم حس کردم.خالق دوست داشتنی ام سپاسگزاااااارم.

برچسب: نویسنده: نگین رادمنش تاريخ: يکشنبه 6 خرداد 1403 ساعت: 14:59

صفحه بندی